کنفوسیوس

کنفوسیوس

کنفوسیوس

الف. زندگی و نوشته‌های کنفوسیوس

موقعیت کنفوسیوس در تاریخ چین چنان برجسته و با اهمیت است که نمی‌توان به‌طور بسنده به روشی مناسب اندیشه‌های اين متفکر بزرگ را به اختصار توضیح داد.

کنفوسیوس، پس از کوان تسو (Kuan Tzu )  (مرگ ۶۴۵ پیش از میلاد)، نخستین و بزرگترین فیلسوف «عاشق عقل» در تاریخ چین بود و تجربةٌ جمعی و اندوختهٌ چین باستان به دست او منظم‌ترین بیان خود را یافت. او در سراسر تاریخ چین به عنوان والاترین آموزگار از احترام بزرگی برخوردار بود و حتی به صورت یک قدیس پرستیده شد.

کنفوسیوس تا صده بیستم بزرگترین شخصیت اخلاقی و عقلی بوده که نژاد چین به جهان عرضه کرده است. هیچیک از متقکران یا دولتمردان در مدتی چنین طولانی چنان تأثیر و نفوذ بزرگی بر ذهنیت چین به جا نگذاشته‌ند.

زندگی کنفوسیوس در کتاب‌هایی دربارهٌ تاریخ اندیشه و ادیان چین، خوب شرح شده است؛ و بنابراین در اینجا فقط طرحی از آن کافی خواهد بود! در اين بررسی به رشد ذهن و شخصیت او در ارتباط با وضع و حال سیاسی متداول در دوره بهار و پاییز توجه خواهیم کرد.

کونگ چیو (Kung Chiu )  که شاگردانش او را کونگ فوتسو (K’ung Fu Tzu ) یعنی کونگ استاد، و غربیها در لاتینی کردن نام او به روش خود کنفوسیوس نامیدند، «پسرکی زشت رو با یک دمل روی پوست سر» در ۵۵۱ پیش از میلاد، در چوفو (Chufu) واقع در ایالت لو(Lu)که همان استان شانتونگ (Shantung) کنونی باشد زاده شد، و تا ۴۷۹ پ.م. که ۷۲ سال داشت زندگی کرد.

درباره زندگی کودکی و جوانی کنفوسیوس چندان آگاهی درستی نیست. گفته‌اند از پیوندی نامشروع بین شولیانگ هو (Shuliang ho ) سپاهی پیری که بیش از ۶۰ سال داشت. با دختر جوانی به‌دنیا آمد. در سه سالگی پدر از دست داد و مادرش که به ارواح و شگون آنها اعتقادی نداشت از نشان دادن مدفن پدر خودداری کرد.

اگر این موضوع درست باشده کنفوسیوس دربارةُ منشأً خود به هنگام کودکی و جوانی از نگرنیها و ناراحتیهای زیادی باید رنج برده باشد، و شاید همین وضعیت او تا حدی علت تردیدهایی باشد که کنفوسیوس در همه عمر دربار، يقین فکری و اقتدار اخلاقی مطرح می‌کرده است.

کنفوسیوس از خانواده‌های اشرافی بو اما از امتیازات اشرافی سهمی نداشت. و نخستین فرد از گروه روشنفکران بود که بین طبقة حاکم فثودال از یکسو و طبقة کشاورزان و بردگان از سوی دیگر قرار گرفت. به هنگام جوانی بنیادها و قرار گذشته‌های رژیم فشودالی را بررسی کرد «از کودکی به مراسم قربانی و تقلید از آداب مذهبی دلبستگی داشت» و خود را برای خدمات حکومتی آماده نمود.

در ۱۹ سالگی همسری اختیار کرد و از او دارای یک پسر و دو دختر شد. اما به همسر و فرزندان خود چندان علاقمند نبود و سرانجام آنها را ترک کرد. در همین سن پیشکار کشاورزی و دامداری خانواده‌های اشرافی چی (Chi ) شد. در سالهای پختگی فکری بسیاری از دولتهای فئودالی را دید.

با فرمانروایان زیادی مصاحب شد. در ۳۲ سالگی در استان لو آداب قدیمی را به پسران یکی از وزیران آموخت و سال بعد برای مطالعه در سازمانهای دینی و آداب و سنتهای پادشاهی چو به لویانگ سفر کرد. اين پادشاهی در ستیزها و کشاکشهای فئودالی غوطه‌ور بود. او در جستجوی فرصتی برای بازگردانی نظم رو به زوال نظامفئودالی برآمد.

در همین سفر وقتی ۳۶ سال داشت بالائوتسو دیدار کرد؛ سوسیقی آموخت. و سرانجام عهده‌دار برخی مسئولیتهای دولتی شد: «به وزارت دادگستری و سپس به مهرداری چو منصوب شد». در اجرای وظایف دولتی خود.

کنفسیوس

دستور اعدام یکی ازاشراف را که تشخیص داد وجودش برای دولت چو زیان دارد صادر کرد و حکم خود را چنین توجیه کرد:

جرایمی وجود دارد که از دزدی و فارت زشت‌تر و ننگین‌تر است: تمرد توأم با حیله, دروغ همراه با چربزبانی, ذوق رسوایی منظم به بیعدالتی و مقرون به تحسین و رنگ و نگار. این مرد، مجموعه این جرایم و جنایات را مرتکب شده است. هر جا اقامت گزید دسته‌ای تشکیل داد.

توده مردم را با پرگویی و حرافی گستاخانه, با نویدهای گزافه‌آمیز می‌فريفته است. با ابرام و خیره‌سری, قوانین را تحریف مي‌کرد تا آنجا که به مقصود می‌رسید. وقتی اوباشان و زشتکاران به صورت گروهی بی‌بند و بار فراهم آیند. جای تشویش و نگرانی است.

کاتلین نوشت: «او به مقام وزارت امور عمومی و فرماندهی پلیس منصوب شد که درنهایت او را وزیر اعظم ایالت لو کرد.» اما پس از آنکه پادشاه چو «کارهای کشور را فرو گذاشت, و به هشدارهای کنفوسیوس توجه نکرد او پس از چند سال خدمت از ایالت چو بیرون شد و دوره سرگردانی از این به آن ایالت را آغاز کرد: «از ایالتی به ایالتی سفر می‌کرد و مقامی امن می‌جست تا آیین فکری خود را در زمینهٌ سیاسی به کار بندد».

او طی این سالهای سرگردانی امید به رهبری و تربیت سیاسی و ساماندهی چو را از دست نداد: «اگر برگردم ! اگر برگردم!». اما روزگار پیری زود رسید: «مردم روزگار از هر بصیرتی عاری بودند و سالها بی‌درنگ سپری شدند.» درسن ۶۸ پس از سالها سرگردانی، ناامید اما نه سرخورده، به ایالت لو باز آمد و باقی عمر را در آنجا به آموزش؛ نوشتن و ویراستن آثار، و پرداختن فلسفه‌ای منظم گذراند.کنفوسیوس بهتر از همه زندگی خود را چنین شرح داد:

در پانزده‌سالگی دل به دانش سپردم،در سی سالگی در راه هدفم پایدار بودم. در چهل سالگی با دوراندیشی رفتار کردم در پنجاه سالگی مینگ (Ming سرنوشت آسمانی] را شناختم. در شصت سالگی حقیقت را دریافتم. و اکنون در هفتاد سالگی می‌توانم آرزوی دلم را بی‌پایمال کردن حس دادگری, دنبال کنم.

این شرح زندگی کلی و برجسته‌ای است که رشد فکری و اخلاقی فیلسوف را خوب نشان می‌دهد، به نظر می‌رسد در زندگی او دو مرحلهٌ مهم وجود داشته است. در چهل سالگی مردی عاقل بوده و هیچ تردید در خود نداشته، اما تا ۷۰ سالگی طول می‌کشد براستی مردی نیک باشد که بدون پایمال کردن حقوق مردم از تمایلات قلبی پیروی می‌کند.

به زبان روان شناختی امروزی, در سن چهل از تردیدها و نگرانیهای ذهنی رها و در سن ۷۰ از تضادها و کشاکشهای اخلاقی برآمده از تحمیلات من برتر و انگیزه‌ها و محرک‌های ناگهانی (Id) آزاد بوده است. بی‌تردید کنفوسیوس یکی از معقولترین شخصیت‌های متعادل تاریخ چین بوده است.

بنا به اراده خود به زندگی و فعالیت سیاسی رو آورد و باز به اراد خود از آن کنار کشید. اما نمی‌توان جز اين در نظر آورد که قلمرو ذهنی کنفوسیوس پیوسته میدان مبارزه بین اراده اصلاح کارهای جهان و تمایل به عقب‌نشینی از آن بوده است: «یا باید دنیا را رها کرد و به انزوا پناه جست.

یا باید در جهان با مردم جهان به سر آورد تا بتوان جهان را سر و صورتی داد … نمی‌توان اقامت در میان پرندگان و بهایم صحرا را انتخاب کرد. اگر بخواهیم از مصاحبت مردم چشم بپوشیم بگویید باید با چه کسی زندگانی کرد.» کنفوسیوس با دیدن بسیاری از شاه‌کشی‌ها و پدرکشی‌ها که بنیاد نظم جامعه را از پایه ویران می‌کرد؛ کوشید اساس اخلاقی سیاست فئودالی را باز گرداند.

او معتقد بود اگر دولتی را اداره کند،در سه سال خواهد توانست کارهای سیاسی آن را تنظیم کند. اما فیلسوفی چنین خوش بین گاه به شاگردان اندرز می‌داد: «وارد دولت متزلزل نشوید، همچنین در دولتی که دچار بی‌نظمی است زندگی نکنید؛ آنگاه که نیکی در سراسر جهان رواج یابد، خود را نشان دهید،اما به هنگامی که شرارت راه آن باشند، به گوشه انزوا پناه ببرید.»

کنفسیوس

کنفوسیوس در واپسین سالهای عمر زندگی ساده و آراسی داشت. او نوشت: «من بسادگی مردی هستم که در اشتیاق علم خوراک خود را فراموش می‌کند به شادی دستاوردها غم خود را از یاد می‌برد، و نمی‌تواند قبول کند که سالهای پیری فرا رسیده است.» نمی‌توان اطمینان داشت که حتی در اين روزهای آخر فیلسوف، مبارز نبوده است.

ناکامی رسالت سیاسی او چنان وزنة سنگینی بر ذهنش بود که نمی‌توانست جهان را فراموش کند و ببخشاید. درست پیش از مرگ؛ صبح روزی که در رویا دیده بود مرگ نزدیک است»،مرگی بدون انجام مأموریت شعر زیر را در میدان شهر زمزمه کرد: «کوه بزرگ فرو می‌ریزد درخت نیرومند درهم می‌شکند خردمند مانند گلی پژمرده و نابود می‌شود.»؛ و به یکی از شا گردان گفت: «پادشاهی فرزانه دیده نمی‌شود هیچکس در قلمرو پادشاهی مرا استاد خود نمی‌خوآهد. ساعت مرگم فرا رسیده است … افسوس هیچکس مرا نشناخت.

من از تقدیر گله‌ای ندارم. من هیچکس را سرزنش نمی‌کتم هیچ ملامتی بر مردم روا نمی‌دارم. من در اين دنیا به جستجو بود‌ام و با عالم بالا ارتباط داشته‌ام. آنکه مرا می‌شناسد آسمان است.» در بستر افتاد و هفتة دیگر درگذشت. زمان مرگ تابستان ۴۷۹ پ.م. هفتاد و دو سال داشت و «امروز هیجدهمین روز از ماه دوم سال [چینی] را سالگرد فوت کنفوسیوس می‌دانند و یادبود می‌گیرند.»

از کنفوسیوس شش کتاب بر جا مانده است که گویا او فقط آن‌ها را، شاید بجز یکی جمع‌آورده است: «من منتقل می‌کنم ولی نمی‌آفرینم. من به مطالعات باستانی ایمان دارم و به آن‌ها عشق می‌ورزم» یا «… کاری که می‌کنم آن است که تحقيقات پیشینیان را بدست آورم و در فهم و درک آن‌ها سعی بلیغ مبذول دارم.»

اين شش کتاب پیش از زمان کنفوسیوس وجود داشته‌اند و اساس تربیت اشرافی سده‌های فئودالی دودمان چو را تشکیل می‌داده‌اند. و آموزگارانی که به جو (Ju) یا فرهیختگان معروف بودند آن‌ها را تدریس می‌کرد‌اند.

به هر حال این شش کتاب عبارت‌اند از: لی چینگ (Li Ching ) یا کتاب آیین‌ها، شیه‌چینگ (Shih Ching) یا کتاب شعر، شوچینگ (Shu Ching ) کتاب تاريخ ، یی چینگ ( Yi Ching ) یا کتاب تقدیر (که به فارسی در آمده)؛ یائو چینگ (Yao Ching ) یا کتاب موسیقی، چون چیو (Ch’un Chiu ) یا کتاب بهار و پاییز, که گاه آن را یگانه نوشته کنفوسیوس دانسته‌اند و رخدادهای ایالت چو را از۷۲۲ تا ۴۸۱ پ.م. در آن آورده است. و اصل سربلندی و وظیفه را القا می‌کند.

اندرزهای کنفوسیوس راشاگردان او جمع آوردند: لون یو (Lun Yu ) یاکوتاه گفته‌ها (که بخشی از آن زیر نام هزار اندرز کنفوسیوص به فارسی در آمده)، تاهسویه (Ta Hsueh )  يا آموزش بزرگ که دربارة حکومتداری است. و چونگ یانگ (Chung Yang ) یا کتاب آموزه میزان که دربارهُ قواعد زندگی است.

کنفسیوس

ب. ویژگی کلی انديشة کنفوسیوس

نزد کنفوسیوس به یک دستگاه فلسفی متعارف، یعنی ساختار سازگار شده‌ای از منطق و فلسفة اولی و اخلاق و سیاست که همه تابع فکری اصلی باشند،برنمی‌خوریم.

او خود را نیازمند چنین دستگاه گسترده‌ای ندید و فقط با ذهن نقاد، به آموزش پرداخت و بر فکر و ذهن شاگردان اثر گذاشت. چون می‌خواست فلسفه را در عمل و کارهای حکومتی به کار ببرد از فلسفهٌ فراطبیعی روبرگرفت و کوشید ذهن شاگردان را از مسائل رازدار یا آسمانی برگرداند:

افکار کنفوسیوس از تجارب اساسی و قدیمی مذهبی ناشی نبود، با وحی و الهام ارتباطی نداشت و آن را نمی‌شناخت. عقیده نداشت که حیات آدمی تجدید خواهد شد. بالجمله مردی صوفی مشرب نبود. نیز از زمره فردگرایان محسوب نمی‌کشت.

فکر و از طریق اجتماعات بشری ارشاد می‌شد و آن را همه چیز می‌دانست و بر آن بود که بشر فقط از گنرگاه اجتماع می‌تواند شخصیت و تعین انسانی کسب نماید، تفکر او متوجه هستی مطلق اجتماع بود که در اثر آن, انسان انسان می‌شود.

او بقدری از پرداختن به مسائل لاهوتی رویگردان بود که مفسران امروزی آثارش او را ندانم‌گرا (Agnostic) می‌دانند. تنها نکته‌ای از فلسفهٌ کتفوسیوس که در فلسفة اولی می‌گنجد این بود که او در همه نمودها وحدت می‌دید و می‌کوشید بین قواعد رفتار درست و نظام طبیعت هماهنگی پایداری پیابد.

کنفوسیوس بیش از هر چیز به اخلاق، به لی (Li) یعنی‌آیین و قواعد رفتار انسان توجه کرد. بی‌نظمی اجتماعی روزگار خود یا وضع و حال رو به زوال نظام فئودالی راه بی‌نظمی اخلاقی می‌دانست و آن را نتيجه ناتوان شدن و فروافتادن سنتها و باورهای کهن می‌شمرد.

اما معتقد بود برای چاره‌کردن اين بی‌نظمی اخلاقی نباید فقط به ستتهای کهن رو آورد بلکه باید دانش بیشتری به دست آورد و با ایجاد زندگی منظم خانوادگی, اخلاق را زنده کرد. از اين عقیده بر می‌آید که خردمندی و سامان اجتماعی از خانواده آغاز می‌شود و بنیاد جامعه فردی است خردمند و اخلاقی در خانواده‌ای منظم؛ زیرا «نظم سیاسی کنفوسیوس بر این گمان متمرکز بود که خانواده محل پیدایی روابط سیاسی جامعه است.»”

خانواده از گردهمایی افراد به‌وجود می‌آید و در اثر معاشرت انسان‌ها به مرحلة نیکی می‌رسد. به عقیده کنفوسیوس سیاست عبارت است از سر و سامان دادن به کارهای اجتماعی  و در انديشة او سیاست و اخلاق یکی‌اند. و به نظر می‌رسد کنفوسیانیسم هم به صنوان نظرية دولت و هم به عنوان هنر حکومت کردن, در اصل ردیفی از اصول خلاقی ایده‌آلیستی است.

زیرا او «شرط لازم برای شایستگی و صلاحیت حکرمت را عمل به «لی» ها [آیین‌ها و قواعد رفتار اجتماعی انسان] می‌دانست.» کمال مطلوب کنفوسیوس, جامعة بزرگ یا تاتونگ (Tatung )در واقع کمال یافتگی اخلاقی است؛ و هنر حکومت کردن هم در انجام درست کارها نهفته است.

بنا به این گونه نظریات و باورهاست که در سراسر نوشته‌های پیروان مکتب کنفوسیوسی، سیاست و اخلاق کاملاً با هم پیوند دارند. به نظر کنفوسیوس انسان هرگز موجود تنهایی نبوده هميشه به صورت جمع و در اجتماع زندگی کرده است.

فیلسوف چینی هم مانند فیلسوف یونانی، ارسطو معتقد بود فقط در معاشرت انسانها با یکدیگر انسان نیکی را می‌شناسد و در تنهایی نمی‌تواند خوب يا بد باشد. کنفوسیوس می‌اندیشید اما پیش از دست یافتن به نیکی انسان باید آگاهی یابد. در مقایسه سقراط دانش و آگاهی را ذاتی می‌دانست. کنفوسیوس آن را پايهٌ نیکی دانست. گفتار زیر دربارة آموزش, گزارش روشنی از ویژگی سیاسی و اخلاقی انديشة کنفوسیوس و پیدایی آگاهی است:

«پیشینیان که می‌خواستند فضیلت اعلی را در سراسر [زندگی ملی] پخش کنند. نخست امارت‌های خود را بخوبی انتظام می‌بخشیدند. برای انتظام بخشیدن به امارت‌های خود، نخست به خانواده‌ها نظام می‌دادند. برای نظام دادن به خانواده‌های خود، نخست خویشتن را پرورش مي‌دادند.

برای پروردن خویش نخست قلبهای خود را پاک می‌کردند، برای پاک کردن قلبهای خود، نخست می‌کوشیدند تا در افکار خویش صادق و مخلص باشند، برای آنکه در افکار خویش صادق و صمیمی باشند، نخست دانش خود راتا برترین مرز می‌گسترند، گسترش دانش زاده پژوهش در احوال اشیا است.

«از پژوهش در احوال اشیا, دانش کامل [به دست می‌آید]از کمال دانش, اندیشه‌ها پاک می‌شود، از پاکی اندیشه‌ها، قلبها پاک می‌شود، از پاکی قلبها، نفسها پرورش می‌یابد، از پرورش نفسها،خانواده‌ها نظام می‌گيرد، از نظام یافتن خانواده‌ها، کارهای امارت دوام می‌یابد، از گردش درست کارهای امارت، سراسر زندگی ملی به آرامش و سعادت می‌رسد.

کنفسیوس

کنفوسیوس می‌گفت فرمانروا باید انسان فرهیخته و پارسا باشد. زیرا تنها چنین فردی می‌تواند زندگی خانواده‌ها را تنظیم کند به زندگی ملی نظم بخشد و به سراسر جهان صلح ببخشد.او می‌تواند این کارها را نه از راه قدرت نظامی یا اقتدار قانونگذاری و قضایی بلکه از راه نفوذ اخلاقی شخصی به انجام آورد.

در انديشة کنفوسیوس بین دولت و خانواده چندان مرز روشنی وجود نداشت. او می‌گفت دولت جز خانواده‌ای بزرگ نیست و حکومت جز حکومت خانواده در حد گسترده نیست. رابطه  فرمانروا با اتباع خود مانند رابطه پدر با فرزندان است، فرمانروای خوب پدر خوب و تبعهٌ خوب فرزند خوبی هستند. اصول حاکم بر روابط سیاسی نیز در اساس همان اصولی است که بر روابط خانوادگی حاکم است. بار دیگر دیده می‌شود سیاست و اخلاق در اصل یکی

دانسته شده‌اند یا یکی هستند و نیز بین دولت و خانواده تفاوت چندانی نیست. در زمان کنفوسیوس دو طبقه عمده طبقه اشراف حاکم و طبقه  سرف و برده، طبقه ارباب یا چون‌تسو (ChunTzu) و طبقهٌ عوام یا هسیاوجن (Hsiao jen) وجود داشتند. طبقات متوسط بازرگان صاحبان مستقل زمینهای کشاورزی يا خرده مالکان و روشنفکران در حال پیدایی بودند. در اين میان کنفوسیوس سخنگوی طبقهٌ اشراف بود. بنابراین شگفت نیست که سرانجام کنفوسیانیسم آموزهُ رسمی طبقةٌ حاکم در چین شد.

پ. نظرية دولت

در نظام انديشه کنفوسیوس جامعه ترکیبی از روابط بین افراد است. جامعه به پنج نوع رابطه بخشبندی شده است: فرمانروا – فرمانبردان پدر – پسر، شوهر – زن، برادر – برادر و دوست – دوست،دولت یا حکومت فقط به یکی از اين روابط چندجانبه مربوط است. یعنی به رابطه بین فرمانروا و فرمانبردار و بنابراین فقط یکی از اجزای جامعه است.

کنفوسیوس با وجودی که نکوشید تعریف رسمی از دولت بدهد در سخنان خود به عناصر خاص اساسی دولت؛ یعنی مردم سرزمین و حکومت اشاره‌ها داشت. بنابراین می‌توان دریافت کنفوسیوس دولت را مردمی در سرزمینی دارای حکومت تعریف می‌کرد. کنفوسیوس معتقد بود دولت محصول تکامل اجتماع است.

به نظر او مرحلهٌ پیش از سیاسی شدن انسان، بهشت طبیعت روسو و حالت جنگ هابز نیست که در آن جنگ همه با همه بود؛ بلکه بسادگی وضع و حالتی ابتدایی بود که در آن انسان بی‌تمدن پس از دورهٌ کوتاه انزول خانواد‌ها و قبیله‌ها را به‌وجود آورد و به ظاهر در موردهایی که لازم بود با یکدیگر به جنگ یا همکاری پرداخت.

دولت تاریخی در روند تدریجی تکامل اجتماع از سادگی به پیچیدگی روآورد و به عقید؛ او دولت نتيجه قراری اجتماعی بین پادشاه و مردم یا همه مردم دارای حاکمیت نبوده است. گفتارهای زیر بیان ساده و روشن مربوط به مراحل تکامل اجتماعی است که منجر به پیدایی دولت تاریخی شد:

با پیدایی آسمان و زمین، هم مواد به‌وجود آمدند. پس از به وجود آمدن مواد، زن و مرد آمد، با وجود زن و مرد،زناشویی پیدا شد، از زناشویی پدری و فرزندی ظاهر شد، از پدری و فرزندی فرمانروایی و فرمانبری پدید آمد، از فرمانروایی و فرمانبری, فرادستی و فرودستی پدیدار شد. به دنبال تفاوت بین فرادست و فرودست نهادهای مالکیت و قانونی بودن پیدا شدند.

کنفسیوس

این نظریة تکامل اجتماعی؛،که به نظر طبیعت‌گرایان عینی و توصیفی می‌رسد. در وأقع در سطح خیلی اید‌آلیستی فرار داشت. در این معنا تصوری که از جامعه وجود داشت این بود که هستی طبیعی از سادگی به پیچیدگی، بر حسب سلسله مراتب اخلاقی ترقی کرده است.

بنابراین با در نظرگرفتن نگرش ایده‌آلیستی کنفوسیوس می‌توان گفت او دولت را محصول اخلاقی تکامل اجتماعی می‌دانست و تفاوت بین فرادست و فرودست یا فرمانروا و فرمانبر را پدیده‌ای طبیعی در جامعه توجیه می‌کرد.

بنابراین به عقیده او دولت نهادی اخلاقی است که به عنوان محصول غایی تکامل درازمدت اجتماعی از زمان‌های فراموش شده، بتدریج هستی و رشدیافته است، اما در این باره باید گفت که کنفوسیوس دولت را ایده اخلاقی یا تصور اراد مطلق، مانند هگل نشناخت. فیلسوف آلمانی ایده‌آلیست فراطبیعی بود و فیلسوف چینی ایده‌آلیست اخلاقی,هگل دولتی مستبد برای ‌پروس را از لحاظ فراطبیعی توجیه کرد و کنفوسیوس رژیم فلودالی چین را از لحاظ اخلاقی توجیه نمود.

به نکته دیگر نیز باید توجه کرد، از لحاظ جامعه شناختی، کنفوسیوس دولت را سلسله مراتبی از طبقات فرمانروا و فرمانبردار دید.اما معتقد نبود که دولت شکل رسمی تضاد طبقاتی است. بلکه دولت را نمایانگر هماهنگی اجتماعی بین فرمانروا و فرمانبردا بین فرادستان و فرودستان اخلاقی می‌دانست.

و در اين میان از دیدگاه طبقهٌ فرادست بر جهان و کارهای جهانی می‌نگریست. به عقید، کنفوسیوس، انديشة سلسله مراتب اجتماعی که نظم فودالی تجسم عینی آن است. بر قانون طبیعی مبتتی است: «آسمان بالاست، زمین پایین» اين است نظام گیتی، بین بالا و

پایین تفاوت وجود دارد. اين است سازمان موجودات، از جمله انسان و چیزها. جامعه از طبیعت پیروی می‌کند و بنابراین به بالا و پایین به طبقة حاکم و طبقة زیر فرمان تقسیم شده است. در اين نگاه نه تنها قانون طبیعت، بلکه طبع بشر هم بر انديشة سلسله مراتب اجتماعی  مبتنی دانسته شده‌است.

کنفوسیوس معتقد بود انسان برابر آفریده نشده است،برخی قوای ذهنی برتر و برخی دیگر فروتردارند، برخی ذهن برتر و برخی ذهنی متوسط دارند، برخی به ذات منش اشرافی دارند: دیگران به ذات مردم عادی‌اند. در حالی که آموزش و تربیت طبقه نمی‌شناسد اما طبیعت و اوضاع و احوال اجتماعی, ارباب و بنده به بار می‌آورند.

ارباب کارهای اجتماعی را اداره می‌کند، و بنده فقط تبعه است. کنفوسیوس آشکارا نگفت که آیا بشر نیک یا شر است، این موضوع محور اصلی ستیز بین شاگردان معروف اومنسیوس و هسون‌تسو است. کنفوسیوس نخستین بار به هنگام سازماندهی اشراف نشین چو برای استقرار نظام فنودالی عقلی و اخلاقی بودن نظام فئودالی را تبیین کرد.

به نوشتة منسیوس, کنفوسیوس زمانی زندگی می‌کرد که« دنیا در سراشیب انحطاط افتاده و اصول به کنار مانده بودند،اندیشه‌های فاسد و نیازهای دروغین زندگی را پر کرده بودند؛ وزیرانی بودند که شاهان را کشتند.

و پسرانی که پدران را» و او که در اصل دیدگاهی محافظه کار داشت کوشید نظم فثودالی را که بهترین نظم ممکن می‌دانست بازگر داند تا از شاه‌کشی‌ها و پدرکشی‌ها جلوگیری کند. اما بیان این موضوع که نگرش فلسفی کنفوسیوس کاملاً محدود به نظام فئودالی بوده، نادرست است.

او خواه برای فرار از واقعیت یا در راه تمرین فکری و عقلی؛ جامعه‌ای آرمانی متصور شد که در اساس با نظم فئودالی متضاد بود. کنفوسیوس دربارة جامعة بزرگ مشترک‌المنافم، تاتونگ, زمانی به یکی از شاگردان گفت:

به هنگام گشایش راه بزرگ، جهان وضعی عمومی خواهد داشت، صاحبان مقام بر حسب خرد و توانایی خود انتخاب می‌شوند و اعتماد متقابل و صلح بر همه جا حکم‌فرماست.

بنابراین مردم فقط والدین خود را والدین، و فقط کودکان خود را کودکان ملاحظه نمی‌کنند. پیران می‌توانند از دوران پیری خود لذت ببرند.،جوانان می‌توانند از استعدادهای خود بهره گیرند و در راه رشد نوباوگان هیچ مانعی نیست. برای گذران زندگی بیوگان و یتیمان تنها امکاناتی برقرار شده است.

مردها به کار مناسب خود اشتغال دارند و زنها خانه‌ها را اداره می‌کنند، از ثروت دست نکشیده‌اند، اما به عنوان داراینی و مالکیت شخصی انباشته نمی‌شود. کار برای پیشرفت فردی نیست، بدین ترتیب،برنامه‌های خودخواهانه از بین می‌رود، و طغیان و شورش در نمی‌گیرد. در نتیجه, درهای بیرونی هميشه باز هستند، این است دوران عصر اشتراک منافع.

کنفسیوس

کنفوسیوس با وجود پروردن چنین جامعة آرمانی بحد کمال اخلاقی و کمونیستی و آنارشیستی، احساس می‌کرد انسان نمی‌تواند آن را به وجود آورد. بنابراین با درک اين موضوع، در راه برقراری بهترین وضع ممکن, یعنی بازگردانیدن نظم فئودالی که در رابطه با تاتونگ وضع صلح کوچک یا هسیائوکانگ (Hsiao-K’ang) نامید تلاش کرد:

اما زمان طولانی راه بزرگ کشوده نخواهد شد. از این رو جهان به خانواده‌ها تقسیم شده است. مردم فقط پدران خود را پدران و کودکان خود را کودکان می‌بینند. کالاها و کارها را برای منافع شخصی در اخقیار می‌کیرند. هرمی از اشرافیت بنیاد گرفته است، و دولتهای کوناگون برای دفاع.

شهرها و باروها ساخته‌اند. اصول مالکیت و قانونی بودن, به صورت اصول نظم اجتماعی در آمده‌اند و بنا به آن اصول مردم جایگاه فرمانروایان و اتباع. والدین و فرزندان, برادران بزرگ و کوچک. شوهران و همسران را محفوط می‌دارند. و یاد می‌گیرند هماهنگ زندگی کنند. نهادهای اجتماعی به وجود آمده‌اند و زمینها و خانه‌ها توزیع شده‌اند. نیرومندها و هوشمندان به بالاترین جایگاه رفقه‌اند و هر کدام چاه خود می‌کنند. در این جامعه خودخواهی چیره. و

شجاعت و شهامت مقهور شده است. و ناکریز جنگ در پی می‌آید … این است دوران صلح کوچک.

اين واقعیت که کنفوسیوس در راه استقرار «صلح کوچک» تلاش می‌کرد: در حالی که کمال مطلوبی از جامعه مشترک‌المنافع بزرگ در خیال می‌پرورد، نشان می‌دهد که او پوتوپیست محض و خیالپرداز صرف نبوده است. با دانستن اینکه کوشش در راه ایجاد جامعه بزرگ تاتونگ از حد توانایی او فراتر است.

زندگی خود را به هنر حکومت، اصول مالکیت و قانونی بردن, و به آرمان خیر و نیکی در روابط بین انسانها اختصاص داد. با اين امید که «جامعه صلح کوچک» ممکن است واقعیت داشته باشد یا پیدا کند.

ت. هنر حکومت

رواج شاه‌‌کشی و پدرکشی که بر سیاستهای فثودالی نشان زده بود؛ بی‌تردید نخستین انگیز انديشة کنفوسیوس بود. او فکر می‌کرد شاه‌کشی و پدرکشی, ایین آشوب و آشفتگی سیاسی که پایه‌های جامعه را فرو می‌باشد. رخدادی نیست که بناگاه در شب یا روزی اتفاق افتد، بلکه نتیجه روند درازمدت فساد اجتماعی و سیاسی است.

کنفوسیوس معتقد بود علت اصلی ناهنجاریهای اجتماعی و سیاسی به معانی و بیان مربوط است. وقتی شاگردی از او پرسید اگر کنفوسیوس اداره کشوری را عهده‌دار شود. نخستین کاری که می‌کند کدام است. و او پاسخ داد: «آنچه لازم است اصلاح و پالایش نامهاست.».

شاگرد پرسید: «چرا باید نامها اصلاح شوند؟». او گفت «اگر نامها درست نباشند زبان با حقیقت چیزها مطابق نخواهد بود؛ اگر زبان با حقیقت چیزها مطابق نباشد کارها با موفقیت به انجام نمی‌رسد؛ اگرکارها با موفقیت به انجام نرسد اخلاق و موسیقی رشد نخواهند یافت؛ اگر اخلاق و موسیقی رشد نيابند» قانون و عدالت درست نخواهند بود.

وقتی قانون و عدالت درست نباشد. مردم نگون‌بخت می‌شوند و حتی به حد چهارپایان می‌رسند.» ؛ پس «باید واژه‌ها را در معنی درست آنها به کار برد. باید محتوای آنها را بازیافت.»

بنابراین به عقیدهٌ کنفوسیوس حکومت خوب باید با اصلاح و پالایش نامها و تعریف دانش واژه‌ها آغاز کند، طوری که تفاوت بین درست و نادرست، عدالت و ستمگری مشخص باشد، در غیر این صورت «وقتی زبان آشفته گردد» همه چیز دچار آفت می‌شود.، و «وقتی واژه‌ها از دقت و صحت عاری باشند» حکمها روشن نیست،کارها رونق نمی‌گیرد؛ ضمانات اجرایی قلب مي‌شوند، و مردم سر از کار در نمی‌آورند.

کنفسیوس

به سخن دیگر حکومت باید برای ارزشهای اخلاقی معیارهایی به وجود آورد، نبودن چنین معیارهایی، ناسازگاری اجتماعی و آشوب سیاسی به بار می‌آورد، برای اينکه نظم اجتماع دستخوش هرج و مرج نشود به گمان کنفوسیوس نخستین اقدام لازم برفراری معیارهای قاطع ارزش‌های اخلاقی است. از میان هم نامها که باید اصلاح شوند.

آنها که به وضعیتهای اجتماعی و سیاسی مربوط ا‌ند، اهمیت زیادی دارند. مردی از اشراف دربارهٌحکومت از کنفوسیوس پرسید و او پاسخ داد: «بگذارید فرمانروا مانند یک فرمانروا باشد، بگذارید وزیر مانند یک وزیر باشد، بگذارید پدر مانند یک پدر باشد، بگذارید پسر مانند یک پسر باشد.»

نخستین واژهُ فرمانروا به فرمانروا به معنای شخص اشاره می‌کند، اما دومین به نام یا مفهوم فرمانروای کمال مطلوب نظر دارد؛ بقیه هم همین‌طور،وزیر واقعی، وزیر مطلوب؛ پدر واقعی، پدر مطلوب، پسر واقعی، پسر مطلوب، او در ادامه سخن افزود: «اما به زبان مدام خیانت می‌شوده و واژه‌ها با مدلول خود مطابقت ندارند، هستی و زبان از یکدیگر جدا می‌شوند، آن که صاحب معنی است صاحب کلمات نیز است، اما آن کس که صاحب کلمات است، لزوماً صاحب معنی است [نیست]».کنفوسیوس گفت پس از آن که صاحب کلمات صاحب معنا شد هیچ شاه کشی و پدرکشی وجود نخواهد داشت و در سراسر جهان صلح و نظم برقرار خواهد بود.

برای تعریف فرمانروا، وزیر، پدر و پسر کمال مطلوب و برای تمییز فرمانروا وزیر پدر و پسر واقعی کنفوسیوس کتاب بهار و پاییز (Ch’un Ch’in) یا همان طور که پیشتر گفته شد، گزارش تاریخی از رویدادهای مهم بین سال‌های ۷۲۲و ۴۸۱ پیش از میلاد را نوشت و در آن موردهای زیادی از شاه کشی‌ها و پدرکشی‌ها و زوال دولتهای فئودالی را ثبت کرد.

درمورد فیلسوفان چینی بیشتر بدانید.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

همچنین ببینید

شهرهای مهم چین

شهرهای مهم چین

لیست شهرهای مهم چین اگر از یک شهروند چینی بپرسیم که شهرهای مهم چین را …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *