ظهور چین

ظهور چین

آغاز قدرت چین و افول آمریکا

ظهور چین

دیدگاهی وجود دارد که معتقد است چین با سرمایه گذاری های کلان در تکنولوژی های جدید در صدد کاهش فاصله تکنولوژیک خود با آمریکاست. این آرزوی چین است که از وابستگی خود به تکنولوژی های خارجی کاسته و در عوض به کانون نوآوری های تکنولوژیک تبدیل شود. چینی ها در این راستا طرح «ساخت چین ۲۰۲۵» را شروع کرده و میلیاردها دلار هزینه کرده اند که تا سال ۲۰۲۵ کشورشان به یکی از پیشگامان جهانی در صنایعی مانند روبات، خودروهای الکتریکی و چیپ های کامپیوتری تبدیل شود. معرفی تکنولوژی بی سیم 5G بر روی گوشی های هواوی یکی از این اولویت هاست. ایالات متحده قصد خود مبنی بر مهار چین در زمینه تکنولوژی را اعلام کرده تا برتری خود را حفظ کند. «جيمز اندرو لوییس» مدیر برنامه سیاست تکنولوژی در مرکز مطالعات استراتژیک و بین المللی در واشنگتن، معتقد است:

«اگر در قرن ۲۰ فولاد، زغال سنگ، اتومبیل، هواپیما و کشتی و تولید انبوه آنها از منابع قدرت ملی بود اما امروز مبانی قدرت و امنیت فرق کرده است. توانایی خلق و استفاده از تکنولوژی های جدید منبع قدرت اقتصادی و امنیت نظامی است»

یکی از نمودهای تلاش چین در زمینه تکنولوژی بسط ضریب نفوذ گوشی های هواوی در جهان است زیرا این شرکت در صدر شرکت های تکنولوژیک محور رقابتی در چین است. امیال تکنولوژیک چین اسباب نگرانی آمریکا شده است زیرا این کشور فاقد «اخلاق تکنولوژیک» است و از فناوری های آمریکایی استفاده نادرست می کند. دولت ترامپ معتقد است وضع تعرفه های سنگین بر چین در راستای متوقف ساختن دزدی تکنولوژیک چین است. بی جهت نیست که دستگیری مدیر مالی شرکت هواوی را «آغاز جنگ سرد تکنولوژیک» میان آمریکا و چین دانسته اند. شرکت هواوی توانست در سال ۲۰۱۸ از نظر میزان فروش اپل را پشت سر بگذارد و به جایگاه دوم پرفروش ترین برند موبایل برسد. حجم معاملات این غول چینی در نیمه نخست سال ۲۰۱۸ به ۶۷/۴۷ میلیارد دلار رسید و درآمد این شرکت در کل سال ۲۰۱۸ حدود ۱۰۲ میلیارد دلار بود که از بوئینگ هم بیشتر است. شرکتهای چینی چون هواوی، ،ZTE شیائومی، علی بابا، دی جی آی (DJI) به رقبای اصلی برندهای آمریکایی تبدیل شده اند. گراهام وبستر، نویسنده دیجی چاینا، می گوید آن چیزی که هواوی را مهم می کند این است که پیشرو بودن در بسیاری از تکنولوژی ها،چین را به آمریکا و اروپا کمتر وابسته خواهد کرد. البته معنای این سخن این نیست که چین به سرعت غرب را پشت سر خواهد گذاشت بلکه منظور این است که چینی ها برای تبدیل شدن به یک «قطب » در زمینه تکنولوژی «خیز»های جدی برداشته اند و با علم به عقب ماندگی های خود سرمایه گذاری های کلانی در این حوزه انجام داده اند. گفته شده در سال ۲۰۱۸ چینی ها  ۲/۲ درصد از جی. دی. پی خود را صرف تحقیق و توسعه (R&D) کرده اند که البته رقم زیادی نیست. اما در غرب بسیاری از اقتصاددانان چین را رقیبی جدی در زمینه برتری تکنولوژیکی در عرصه جهانی می نگرند. آنها معتقدند چین دوشادوش اروپا و آمریکا در حال حرکت است.

برای مثال، «لری سامرز»، استاد هاروارد و وزیر سابق خزانه داری آمریکا، در کنفرانسی در پکن اعلام کرد که این یک «شگفتی تاریخی» است که چین با درآمد سرانه ای که فقط ۲۲ درصد درآمد سرانه آمریکاست می تواند تکنولوژی های پیشرفته با غول های تکنولوژیک در جهان داشته باشد. دفتر نمایندگی تجاری آمریکا هم در مارس ۲۰۱۸ اعلام کرد که طرح «ساخت چین ۲۰۲۵» در راستای روزآمد کردن ظرفیت تولیدی چین است و دلیلی است بر اینکه این کشور به دنبال جایگزینی آمریکا در صنایع «های تک» است. به همین دلیل، بسیاری از اقتصاددانان غربی می گویند که چینی ها با تبدیل کردن خود به قطب تکنولوژی به دنبال وضع مجموعه قواعد جدیدی هستند که با قواعدی که سال هاست از سوی غرب اعمال می شود تا سازگار است.

نویسندگان این کتاب معتقدند که سال ۲۰۴۰ یا ۲۰۵۰ سالی است که ایالات متحده باید با هژمونی خود خداحافظی کند. ارتش آلمان نیز در مطالعه ای پیش بینی کرد که تا سال ۲۰۴۰ نظم غربی فرو خواهد پاشید. برخی دیگر هم می گویند در همین قرن چین به بزرگترین اقتصاد در سیاره زمین تبدیل خواهد شد اما این لزوما به معنای دموکراتیک شدن آن نیست بلکه بدین معناست که یکبار دیگر یک دولت امپریالیستی که از سوی حزبی واحد اداره می شود سردمدار تحولات جهانی خواهد شد؟ آیا به راستی چنین است؟ آیا برتری احتمالی اقتصادی چین به معنای جهانی تک قطبی به رهبری اژدهای زرد است؟ یا وارد یک نظام دو قطبی جدید به رهبری واشنگتن – پکن خواهیم شد؟ یا با ظهور قدرتهای نوظهور دیگر شاهد نظام چندقطبی یا بی قطبی خواهیم بود؟ ریچارد هاس، رئیس شورای روابط خارجی آمریکا، در مقاله ای در می ژوئن ۲۰۰۸ در مجله «فارن آفرز» نوشت که ویژگی قرن ۲۱ «بی قطب بودن» آن است. یعنی دنیایی که در آن نه یک یا دو یا چند دولت که چندین بازیگر وجود دارند که انواع متفاوتی از قدرت را اعمال می کنند. هاس معتقد است که در قرن ۲۰ نظام چندقطبی حاکم بود اما در نتیجه وجود دو جنگ جهانی و بسیاری از درگیری های کوچک نظام دو قطبی حاکم شد. سپس با پایان جنگ سرد و فروپاشی شوروی نظام دو قطبی جای خود را به نظام تک قطبی به رهبری آمریکا داد. اما امروز به دلیل تعدد و تکثر مراکز قدرت، نظامی بدون قطب در حال سر بر آوردن است. ریچارد هاس معتقد است که یکی از ویژگی های نظام بین المللی معاصر این است که دولت – ملتها انحصار قدرت و در برخی حوزه ها، برتری خود را از دست می دهند، او معتقد است دولت ها از «بالا» به وسیله سازمان های منطقه ای و جهانی، از «پایین» به وسیله شبه نظامیان و میلیشیاها، از طرفین به وسیله انواع سازمانهای غیر دولتی و شرکت ها به چالش کشیده می شوند. اکنون قدرت در دستان بسیاری و در مکان های بسیاری جمع شده است

هاس می افزاید غیر از ۶ قدرت مهم جهانی، قدرت های منطقه ای مانند برزیل، آرژانتین، شیلی، مکزیک در آمریکای لاتین، نیجریه و آفریقای جنوبی در آفریقا،مصر، ایران، اسراییل و عربستان در خاورمیانه، پاکستان در آسیای جنوبی، استرالیا و اندونزی و کره جنوبی در شرق آسیا و اقیانوسیه وجود دارند. بسیاری از «سازمان ها» هم در زمره مراکز قدرت هستند مانند صندوق بین المللی پول، سازمان ملل و بانک جهانی، اتحادیه اروپا، سازمان دولت های آمریکایی، انجمن آسیای جنوبی برای همکاری های منطقه ای و سازمان های دیگری مانند اوپک، سازمان بهداشت جهانی و غیره. از جمله مراکز دیگر قدرت «دولتهایی در درون دولت- ملت» هستند مانند کالیفرنیا، اوتار پرادرش در هند و شهرهایی مانند سائوپائولو، نیویورک و شانگهای. سپس «شرکتهای جهانی بزرگ» وجود دارند که بر دنیای انرژی، مالی و تولیدی غالب هستند. از نگاه هاس، دیگر ارکان قدرت که شایسته یادآوری هستند عبارتند از «رسانه ها» مانند الجزیره، بی بی سی و سی. ان. ان،«میلیشیاها» و سازمان های شبه نظامی مانند حزب الله، حماس، ارتش مهدی و غیره احزاب سیاسی و مذهبی، جنبش ها و سازمان های تروریستی مانند القاعده، کارتل های مواد مخدر و NGOهایی مانند بنیاد بیل و ملیندا گیتس، پزشکان بدون مرز و غیره. با این حال، آمریکا همچنان مرکز قدرت باقی خواهد ماند. این کشور با GDP تقريبا ۱۹ تریلیون دلاری( در مقایسه با حدود ۱۳ تریلیون دلاری چین) و بودجه نظامی ۷۵۰ میلیارد دلاری که برای سال ۲۰۱۹ اعلام شده همچنان بزرگترین مرکز قدرت جهان باقی خواهد ماند. به گفته هاس، ایالات متحده همچنین منبع فرهنگ از طریق فیلم ها و تلویزیون ، اطلاعات و نوآوری باقی خواهد ماند. اما اذعان می کند که حقیقت قدرت آمریکا نباید پنهان کننده افول نسبی جایگاه ایالات متحده در جهان باشد. نرخ رشد آمریکا نسبت به رشد غول های آسیایی و بسیاری دیگر از کشورها کمتر شده است به گونه ای رشد این دسته از کشورها دو تا سه برابر آمریکاست

نرخ رشد GDP نشانهای دیگر از کاهش برتری اقتصادی آمریکاست. ظهور صندوق های پولی مستقل – در کشورهایی مانند چین، کویت، روسیه، عربستان و امارات – نمونه ای از این کاهش برتری است. این کشورها با پولی که از صادرات نفت و گاز به دست می آورند صندوق هایی مالی تشکیل داده اند که بعضا تا ۳ تریلیون دلار موجودی دارند و سالانه یک تریلیون دلار هم به موجودی آنها افزوده می شود. بازارهای بورس جایگزین هم به آهستگی در حال کشاندن شرکتها از آمریکا به سوی خود هستند لندن در زمینه عرضه اولیه سهام (IPOs) در حال پیشی گرفتن از نیویورک است. دلار هم در آستانه کاهش برتری قرار دارد و ارزهای دیگر خارجی در حال کسب برتری هستند. در برخی کشورها ذخایر خارجی با پول هایی غیر از دلار است. ریچارد هاس در مقاله بلند بالای خود همچنین می نویسد برتری آمریکا در دیگر حوزه ها هم در حال به چالش کشیده شدن است. مثلا در حوزه کارآمدی نظامی و دیپلماسی، اگرچه معیارهای مربوط به هزینه نظامی با معیار های مربوط به ظرفیت نظامی یکسان نیست اما حوادث ۱۱ سپتامبر نشان داد که چندتروریست پا برهنه با سرمایه گذاری اندک می توانند هزینه های سنگین انسانی و مادی بر جا بگذارند تعدادی سرباز نه چندان مسلح می توانند بر سربازان تا دندان مسلح چیره شوند. قدرت و نفوذ هم به عنوان دیگر مولفه قدرت در حال کاهش است. چین نشان داد که در پرونده کره شمالی از توان تأثیرگذاری قابل توجه برخوردار است. این روسیه و چین بودند که با اعمال نفوذ و قدرت موجب پایان جنگ در دارفور – سودان. شدند. بالیوود شانه به شانه هالیوود در حال حرکت است و وب سایت ها و وبلاگهایی که از کشورهای دیگر اداره می شوند به رقیبی برای اخبار آمریکایی تبدیل شده اند.

چارلز کروتامر دو دهه پیش در مورد «لحظه تک قطبی» نوشت. در آن زمان برتری آمریکا واقعی بود. تئوری واقعگرایی سنتی پایان عصر تک قطبی و طلوع دنیای چند قطبی را پیش بینی کرده بود. کروتامر ذکر کرده بود که «بی تردید، چندقطبی فرا خواهد رسید. شاید یک نسل یا بیشتر قدرت های بزرگی همتراز با آمریکا وجود داشته باشند و جهان در ساختار و شکل خود به دنیای پیش از جنگ جهانی اول شبیه تر خواهد بود» هاس معتقد است اگرچه آمریکایی ستیزی امری گسترده است اما هیچ رقیبی برای به چالش کشیدن آمریکا هنوز ظهور نکرده است. دلیل این است که شکاف میان قدرت آمریکا و قدرت دیگر کشورها بسی بزرگ است. شاید تنها چین باشد که بتواند از لحاظ GDP با آمریکا برابری کند. در چین بیشتر ثروت تولید شده از سوی جمعیت عظیم این کشور بلعیده خواهد شد و چیزی باقی نمی گذارد که صرف توسعه نظامی یا توسعه امور خارجی کند، هند هم رقیب آمریکا نیست چون GDP اندک و زیرساخت های ضعیف تری دارد. اتحادیه اروپا هم با وجود GDP قابل توجه اما به شکل منظم و یکپارچه توان اعمال قدرت ندارد، ژاپن به دلیل جمعیت رو به پیری و فقدان فرهنگ سیاسی مناسب نمی تواند جای آمریکا را بگیرد. روسیه هم همچنان دارای ضعف اقتصادی، جمعیت رو به کاهش، چالش های داخلی سیاسی و اقتصادی، فقدان زیرساخت های مناسب است که چالشی برای انسجام این کشور محسوب می شوند. به باور ریچارد هاس، دلیل دیگری که محدودیتی بر ظهور رقابت قدرت های دیگر است این است که بسیاری از قدرت های موجود برای رفاه اقتصادی و ثبات سیاسی خود وابسته به نظام بین المللی فعلی هستند. آنها نمی خواهند مخل نظمی باشند که به نفع شان است. با این وجود رئیس شورای روابط خارجی معتقد است که دوران تک قطبی پایان یافته است. او سه دلیل برای آن بر می شمارد: ۱- اولین دلیل، تاریخی است.،دولت ها در حال توسعه و تکامل هستند. در زمینه تولید منابع مالی، انسانی و تکنولوژیکی بهتر شده اند. بنابراین، نمی توان مانع ظهور قدرت های جدید شد، این روند طبیعی تاریخ است. در نتیجه، تعداد زیادی از بازیگران قادرند به اعمال نفوذ منطقه ای با جهانی بپردازند. چین هم به عنوان یکی از بازیگران و قطبهای بزرگ از این قاعده مستثنا نیست -۲- دليل دوم، سیاست خود آمریکاست، این کشور ظهور مراکز قدرت جایگزین را تسریع کرده و موضع خود در برابر آنها را تضعیف کرده است. سیاست انرژی آمریکا نیروی محرکی در پس این پایان تک قطبی است. از شوک نفتی دهه ۷۰ به بعد، مصرف نفت آمریکا ۲۰ درصد افزایش یافته و واردات تولیدات نفتی هم دو برابر شده است، نتیجه رشد و مصرف روزافزون نفت موجب انتقال عظیم ثروت به دولت هایی شده که ذخایر انرژی دارند، در حقیقت، این سیاست نفتی آمریکا بوده که به ظهور تولید کنندگان نفت و گاز به عنوان مراکز مهم قدرت کمک کرده است -۳- جنگ عراق و افغانستان هم هزینه های عظیمی بر اقتصاد آمریکا بار کرد و موجب تضعیف اقتصادی، دیپلماتیک و نظامی وجهه آمریکا شد و هزینه های انسانی هم بر جا گذاشت. این جنگها موجب کسری بودجه آمریکا شد و بیش از یک دهه به طول انجامید که آمریکا از زخم های جنگ عراق بهبود یابد. به گفته پل کندی، آمریکا همچون هر قدرت دیگری در تاریخ، به دلیل دست اندازی های فرامرزی خود دچار افول خواهد شد-۴- جهان بدون قطبی که شکل خواهد گرفت نتیجه ظهور دولت ها و سازمان های دیگر یا ناکامی و حماقت در سیاست آمریکا نیست بلکه نتیجه ناگزیر جهانی شدن است. این جهانی شدن به «جریان بینا مرزی» همه چیز کمک کرده است: از مواد مخدر و گازهای گلخانه ای و کالاهای ساخته شده تا تلویزیون و سیگنال های رادیویی، ویروسها و تسلیحات و غیره.

جهانی شدن این عصر بی قطبی را به دو شکل تقویت می کند: ۱- بسیاری از جریانهای بینا مرزی خارج از کنترل دولت ها و بدون اطلاع آنها رخ میدهد-۲- این جریان تبادلات بینامرزی قابلیت بازیگران غیردولتی مانند صادر کنندگان انرژی، تروریست ها و غیره را افزایش می دهد. دولت قدرتمند بودن دیگر به معنای داشتن انحصار بر قدرت نیست. برای افراد و گروهها هم آسان است که قدرت چشمگیری به دست آورند. بی قطبی البته تهدیدات و آسیب پذیری هایی هم به دنبال دارد که می تواند در قالب دولتهای شرور، گروههای تروریستی، تولید کنندگان انرژی و بانکهای مرکزی باشد که بر توانایی دلار تأثیرگذار است. بنابراین، بی قطبی بودن به این معناست که هیچ دولتی نمی تواند به تنهایی از پس بحرانها برآید. این بی قطبی می تواند وابستگی متقابل میان دولت ها را افزایش دهد.

دیدگاه دیگر بر این باور است که سیاست بین الملل وارد عصر دو قطبی شده است که در آن آمریکا و چین «تنها دو ابرقدرت» در آن هستند و از هر قدرت سوم دیگری قدرتمندتر هستند.

«اویستن تانسيو»، استاد دانشکده دفاع نروژ و موسسه نروژی مطالعات دفاعی، در مقاله ای در نشنال اینترست معتقد به بازگشت نظام دو قطبی است و می گوید انتظار دورانی از آن چیزی را داریم که «جان لوییس گادیس» آن را «صلح طولانی» در نظام دو قطبی سابق میان آمریکا و شوروی می دانست. او می نویسد یک نظام دو قطبی با ثبات تر از یک نظام چندقطبی است اما هیچ کس ثبات نسبی نظام های دوقطبی را بررسی نکرده است. اگرچه این مسئله مهم است که آیا نظام بین المللی دو قطبی است با ساختاری دیگر دارد اما ثبات به شدت متاثر از ژئوپلیتیک و این مسئله است که چگونه جغرافيا دو ابرقدرت و روابط میان آنها را شکل می دهد. از آنجا که دوقطبی سابق آمریکا و شوروی و دوقطبی جدید آمریکا و چین بر دو منطقه جغرافیایی متفاوت متمرکز هستند اما تأثیرات سیستمیک آن مهم متفاوت است. تانسیو در توضیحی که با دیدگاه نویسندگان این کناب اشتراک دارد- بر این باور است که احتمال جنگ محدود و بی ثباتی در دو قطبی جدید آمریکا و شوروی در قرن ۲۱ بسیار محتمل تر است از دو قطبی آمریکا و شوروی در قرن ۲۰، موانع آبی در شرق أسيا اگرچه ممکن است مانع جنگ جهانی سوم میان ابر قدرتها شود اما از آنجا که رقابت میان آمریکا و چین عمدتا در دریا خواهد بود نه در زمین مانند اروپایی ها، جنگ محدود برای کنترل و دسترسی به خطوط دریایی در شرق آسیا محتمل تر است.

دو نشانه می گوید که نظام بین المللی به دوران دو قطبی بازگشته است: ۱- شکاف میان قدرت آمریکا و چین بطور قابل توجهی طی دو دهه گذشته کمتر شده است. تولید ناخالص داخلی چین اکنون ۶۵ درصد تولید ناخالص داخلی آمریکاست در حالی که در اوایل دهه ۹۰ GDP  اسمی آمریکا ۱۵ برابر بیش از چین بود؛ اکنون هزینه های نظامی آمریکا حدود ۲ تا ۳ برابر چین است. در سال ۲۰۰۰ بودجه دفاعی آمریکا ۱۰ برابر چین بود و هزینه های دفاعی آمریکا بیش از ۲۰ برابر بیش از چین بود. اگر چه قدرت برابری چین به آمریکا نمی رسد اما افزایش نسبی قدرت ترکیبی این کشور، چین را در جایگاهی نزدیک به آمریکا قرار داده است -۲- قدرت هیچ دولتی غیر از آمریکا با قدرت چین برابری نمی کند و این دو قدرت بسی قدرتمندتر از دولت (های) سوم هستند. در سال ۲۰۱۸، به گفته صندوق بین المللی پول IMF ، GDP اسمی چین ۱۰ برابر بیش از روسیه و تقریبا ۵ برابر بیش از هند بود. اقتصاد چین ۳ برابر بزرگتر از آلمان، چهار برابر بزرگتر از فرانسه و بریتانیاست، اشتباه است بگوییم نظام بین الملل چند قطبی است آن هم در جایی که روسیه یک دهم و هند یک پنجم GDP اسمی چین را دارند در حالی که چین به سه پنجم GDP اسمی آمریکا دست یافته است.

این استاد نروژی در ادامه مقاله خود به نقل از موسسه تحقیقات صلح بین المللی استکهلم (SIPRI) می افزاید این موسسه در سال ۲۰۱۷ تخمین زد که مخارج دفاعی چین و روسیه به ترتیب ۲۲۸ و ۵۵ میلیارد دلار بود. بودجه دفاعی چین تقریبا چهار برابر هند، بریتانیا و فرانسه و ۶ برابر بیش از آلمان و ژاپن است. شکاف قدرت و جهش چین به سوی تبدیل شدن به قدرت آینده و فاصله زیاد میان قدرت چین با قدرت بعدی باعث طرح مفهوم دوقطبی جدید شده است. این کاهش قدرت نسبی بریتانیا و شکاف قدرت میان شوروی و بریتانیا بود که موجب تحول نظام بین الملل از چند قطبی به دوقطبی در دوران پس از جنگ جهانی دوم شد. هانس مورگنتا در چاپ دوم «سیاست میان ملت ها» در سال ۱۹۵۴ نوشت که به دلیل افول قدرت نسبی بریتانیا بود که ایالات متحده و شوروی شایسته نامیده شدن به عنوان ابرقدرت شدند. تانسیو معتقد است که آمریکا و چین قدرتمندتر از هر دولت سومی هستند و وابسته به ائتلاف ها هم نیستند. از آنجا که چین تنها رقیب برای آمریکاست و تنها قدرتی است که می تواند مدعی هژمونی منطقه ای بر اوراسیا شود بعید است که آمریکا رویکرد «شانه خالی کردن » با چین را دنبال کند. نظام دوقطبی آمریکا را مجبور به توازن سازی با چین کرده است.

جی. دی. پی چین و هزینه های دفاعی این کشور تقریبا برابر است با کل جی. دی. پی و هزینه های دفاعی کشورهای شرق آسیا از جمله روسیه و هند، ایالات متحده در اواخر دهه ۴۰ مجبور به توازن سازی با شوروی شد زیرا هیچ قدرت اروپایی دیگری از چنین قدرتی برخوردار نبود، تحلیلگر نشنال اینترست می افزاید اگر رقابت بریتانیا و آلمان در یک نظام چند قطبی منجر به دو جنگ جهانی شد اما تقابل آمریکا و شوروی موجب حفظ و تداوم جنگ سرد شد. رقابت دوقطبی آمریکا و چین نیز مختصات خاص خود را دارد. در نظام چندقطبی رقابت و جنگ غلبه دارد و در نظام دوقطبی رقابتی که لزوما به جنگ منجر نمی شود. «گراهام أليسون» در کتاب «جنگ مقدر شده» می نویسد جنگ میان آمریکا و چین در دهه های پیش رو نه تنها محتمل است بلکه بیش از آنچه تصور می شود محتمل است (البته اگر نگوییم اجتناب ناپذیر). نتیجه گیری او بر بررسی گذار قدرت های بزرگ طی ۵۰ سال گذشته استوار است که نشان می دهد که در ۱۲ مورد از ۱۶ مورد از این گذارها، نتیجه جنگ بود. تانسیو معتقد است که آمریکا و چین به دلیل ماهیت قدرت محکوم به «صلح طولانی» هستند هرچند ممکن است جنگ محدودی هم میان آنها در بگیرد. بنابراین قرن ۲۱ احتمالا قرن پوست اندازی قدرت هاست. نویسندگان این کتاب در بخش دوم که به مبانی نظری رقابت آمریکا و چین می پردازد با ارائه آمارهایی بسته به نرخ دلار، نرخ GDP و مولفه های دیگر معتقدند که سال ۲۰۴۰ آمریکا با برخی برتری های اقتصادی و نظامی در غرب پاسیفیک وداع می کند. آنها بر اساس برخی مولفه ها و متغیرها همچنین اعلام می کنند که نرخ GDP چین از ۲۱ تا ۳۶ تریلیون دلار متغیر خواهد بود و هزینه های دفاعی چین هم با اما و اگرهایی که در کتاب توضیح داده شده ممکن است از ۴۲۰ میلیارد دلار تا ۴/۱ تریلیون دلار متغیر باشد. به هر روی، صرفنظر از اینکه جهان آینده دو قطبی باشد، یا چند قطبی یا بدون قطب اما یک چیز مسلم است چین یکی از ارکان قدرت در آینده خواهد بود. این جمله کنفوسیوس که «هنگامی که دو نفر سوار اسب میشوند تنها یکی می تواند جلو بنشیند» شاید در مورد وارثان او مصداق داشته باشد. چینی ها می کوشند همان کسی باشند که جلو می نشیند و برای جلو نشستن هم حاضر به پرداخت هزینه هایش هستند.

 

 

 

 

 

 

همچنین ببینید

مجیدحریری

مجید حریری

مجید حریری و گفتگو درباره(اف ای تی اف)   به گزارش خبرگزاری مهر، مجیدرضا حریری در گفت …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *