نظام فِیودالی چین

 

. برپایی و زوال نظام فئودالی

 

عصر شکوفان فلسفه چین در دوره باستان، در برگیرنده دوره های تاریخی«بهار و پاییز» از ۷۷۰ تا ۴۸۱ پ.م. و «جنگ دولتها» از ۴۸۰ تا ۲۲۱ پ.م. بود، که دوره زوال و سقوط نظام فئودالی به شمار رفت. در این دوره فکری طلایی «صد مكتب» فلسفی به وجود آمدند و در زمینه اندیشه ها و مسائل اجتماعی به رقابت پرداختند. از بانفوذترین و نامدارترین این مکتبها، مكتب کنفوسیوسی، مکتب تائوئیستی، مکتب سودمندی گرای موسیوس و مکتب رئالیسم و قانونگرای هان في نسو، بودند. همین مکتبها الگوهای تفکر سیاسی چین را ایجاد کرده، نمادهای اندیشه سیاسی چین را آفریدند. اما پیش از پرداختن به ماجرای این مکتبهای برجسته فلسفی چین لازم است به بنیادها و قرار گذاشته های نظام فئودالی اشاره کرد، زیرا چارچوبهای اولیه اندیشه سیاسی تا حد زیاد در نتیجه وضع و حال موجود در نظام فئودالی تعیین شدند و متفکران باستانی چین، فرزندان دور، فئودالی بودند.

همان طور که گفته شد آغازگاههای تاریخ چین و بویژه تاریخ سیاسی آن در اسطوره ها پنهان است. بنا به این اسطوره ها، پس از آنکه آسمان و زمین آفریده شد، سیزده حکومت آسمانی، یازده حکومت زمینی و نه حکومت بشری که ۸۱۰۰۰ سال دوام آوردند، به وجود آمدند. در سده بیست و هفتم پیش از میلاد امپراتور زرد، به احتمال فوهسی، پدیدار شد و او نخستین انسانی بود که حکومت مدنی بر پا کرد. تاریخ چین به طور متعارف و سنتی از زمان او آغاز می شود و مهمترین افسانه های سیاسی عهد باستان به کناره گیری اختیاری پادشاهان فرزانه یائو و شون مربوط است که در سده بیست و سوم پیش از میلاد میزیستند. بنا به این افسانه های یائو تاج و تخت را به فرزند خود واگذار نکرد، بلکه آن را به شون، که وزیری خردمند و پارسا بود، انتقال داده شون هم فرد دیگری به نام یو (Yu )را به جانشینی برگزید، و یو نخستین امپراتوری بود که خاندانی موروثی، یعنی هسيا (Hsia) یا چیا (Chia) را بر پا کرد که بیش از چهار سده، از ۲۲۰۵ تا ۱۷۶۶ پ.م. دوام داشت. یافته های باستانشناسی نشان می دهند که در همین

دوره نظام برده داری هم در چین برقرار شد.

تاریخ معتبر چین با سلسله شانگ (Shang) آغاز میشود. این سلسله را در سده هیجدهم پیش از میلاد، تانگ وانگ (Tang Wang) که در آغاز حاکم ایالتی بود، برپا کرد. او انقلابی را رهبری کرد که خاندان هسیا را که در آن زمان زیر حکومت ستمگری به نام چیه (Chieh) بود برانداخت. در پایانهای سده یازدهم پیش از میلاد، وو وانگ (Wu Wang) که او هم حاکم ایالتی بود، انقلابی دیگر را آغاز کرد و سلسله شانگ را در زمان ستمگری به نام چوو (Chow) برانداخت و سلسله چو (Chou) را برپا کرد. در تاریخ چین از این دو انقلاب، با اقدام براندازی، به عنوان پیشینه حق برانداختن حکومتهای ستمگران یاد کرده اند.

زمانی که وو وانگ «پسر آسمان شد» یعنی به امپراتوری رسید، حاکم ایالت چو را که بیش از هر کس دیگر مسئول سازماندهی امپراتوری بزرگ فئودالی بود، به نخست وزیری خود برگزید. بنا به توصیه های نخست وزیر، امپراتور حکومتی مقتدر بر پا کرد و با بخشیدن زمین های کشاورزی به اعضای خانواده پادشاهی، وزیران، امیران بسیار، بازماندگان حکمرانهای قدیمی، و پسر آخرین پادشاه سلسله بر افتاده، ایالتهای دست نشانده (واسال) زیادی به وجود آورد. این اربابهای فئودال، یا صاحبان زمینهای کشاورزی، از نظر سلسله مراتب نئودالی به پنج دسته تقسیم شدند. (با کاربرد واژگان فئودالی غرب می توان آنها را دوک، مارکیس، ارل، ویسکونت، و بارون نامید).

هر ایالت دست نشانده، دوک نشین بود با گونه های دیگر، خود یک رژیم فئودالی بود و ارباب بزرگ بخشهایی از ایالت خود را، که همان بخشیده امپراتور بودند، به زیردستان یا واسال های خود که آنها هم سلسله مراتبی داشتند، واگذار می کرد. وزیر اعظم، مقامات بلندپایه، دانشمندان عالیقدر، دانشمندان میان پایه و دانشمندان پایین رتبه در مراتب بالای این سلسله قرار داشتند. دست نشاندگان وزیردستان این گروه با خود مستقیم با کار بردگان از زمین محصول میگرفتند، یا زمینهای خود را به مستاجران یا سرف ها اجاره می دادند. گفته اند که زمینهای کشاورزی به مرغوب و نامرغوب تقسیم می شدند. کار در مزرعه مرکزی عمومی و در مزرعه های پیرامون آن خصوصی بود. سرفها ضمن آنکه مزرعه عمومی را برای ارباب کشت می کردند، در مزرعه های خصوصی برای خود کار می کردند.

بدین ترتیب دیده میشود امپراتوری فئودال سلسله مراتب گسترده ای داشت. امپراتور در بالا، و پس از او طبقات پنجگانه قرار داشتند (دوک ها، مارکيسها، ارلها، ویسکونتها و بارون ها). زیر فرمان هر کدام از این افراد نیز وزیر اعظمها، مقامات عالیرتبه، و دانشمندان بلند پایه، میان پایه و پایین رتبه قرار داشتند. همه این گروهها طبقه حاکم امپراتوری را تشکیل میدادند. در پایه های وسیع سلسله مراتب، توده های مردم، سرفها و بردگان بودند که طبقه فرمانبر را تشکیل می دادند. سراسر امپراتوری به شکل یک هرم كامل بود. اصل بنیادی نظام فئودالی این بود که امپراتور صاحب همه اراضی امپراتوری و حاکم همه اتباع است. افزون بر آن به سبب مقامی که به عنوان پسر آسمان داشت، بالاترین پیشوای روحانی نیز به حساب می آمد و بنابر این نه تنها به کارهای دنیایی و زندگی روزمره مردم می پرداخت، بلکه به کارهای روحانی امپراتوری و زندگی معنوی مردم هم رسیدگی می کرد. بدین ترتیب، عصر فنودالی، از لحاظ نظری نه سده پایدار ماند، از ۱۱۲۲ تا ۲۲۱ پیش از میلاد در نیمه نخست این عصر، امپراتوران کم و بیش قادر به حفظ و اعمال حاکمیت خود بودند، اما طی نیمه دوم، که خود به دوره های «بهار و پاییز» و «جنگ دولتها» تقسیم می شود، نظام فئودالی بتدریج رو به انحطاط و زوال گذاشت و سرانجام نابود شد، «اما این دوره پرتلاطم زمینه ای به وجود آورد تا جریانهای فکری خاصی که بدنبال پاسخی برای بحران بودند، ظهور کنند». در جریان این تحولات به همان درجه که امپراتور اقتدار حکومتی را از دست می داد، ایالتهای تابع به طور فزاینده قدرت مستقل به دست می آوردند.

گفتنی است که در آغاز عصر فئودالی حدود ۱۸۰۰ دولت نتودال وجود داشتند که هر کدام از یک شهر و حومه آن تشکیل می شده اند. دیوار مستحکمی شهر را از مزرعه های اطراف جدا می کرد و دیوارهای کوچکتری حومه را از خطر یورش بیگانگان حفظ می نمود. این شهرها بتدریج به هم پیوستند و ۵۵ ایالت به وجود آوردند. دولتهای ایالتی معینی، مانند چی (Ch’i) چین (Chin)، سونگ (Sung)، از راه پیروزی بر فئودالهای کوچکِ بسیار و جذب آنها در خود، حتی بیش از طبقه حاکم امپراتوری قدرتمند شدند، و همین که قدرت مرکزی در زوال افتاد، همین دولتهای مقتدر ایالتی خواهان رهبری امپراتوری شدند. نخستین این مدعیان «چی»، در ۶۸۱ پ.م. با این امید که املاک امپراتوری را حفظ کند و در برابر یورشگران نیمه وحشی، که از سرزمین غربی چو آمده و در ۷۷۰ پ.م. دودمان چو را برانداخته بودند، مقاومت نماید، جامعه دولتهای فئودال را سازمان داد. بعدها، دولت های «چین» و «سونگ» به نوبت در این جامعه برتری یافتند، و سرانجام، دولت چین، زیر فرمانروایی چه ین (Ch’in) تا ۲۲۱ پ.م. با پیروزی بر سرزمینهای دیگر و با تأسیس نظام پادشاهی قلمرو خود را گسترده کرد و نام خود، چین را به سراسر سرزمین زیر حکومت خود داد. امروز همه مردم جهان، مگر خود چینی ها، آن کشور را به همین نام میشناسند؛ (چینیها کشور خود را تی بن هوا، سه های، چونگ هواکوئو، سرانجام چون هو امین کوئو مینامند). بدین ترتیب، پس از گذر نه سده، نظام فئودالی سرانجام از بین رفت و نظام پادشاهی به جای آن برقرار شد. گذشت فئودالیسم و پیدایی پادشاهی برگشتگاه بزرگی را در تاریخ چین به وجود آورد، زیرا در ۲۱ سده بعد از آن، چین زیر سلطه حکمرانی نظام پادشاهی ماند.

 

الف. ساختار اقتصادی و اجتماعی جامعه فئودالی

در سده های اولیه دوره فئودالی، هر جامعه نئودالی جماعت روستایی خودکفایی بود.

زندگی ساده بود. مبادلات و ارتباطهای کمی بین جوامع فئودالی وجود داشت . هیچ پول رایج در کار نبود. اشتغال اصلی مردم کشاورزی بود و محصولات عمده اقتصادی هم لبنیات، برنج، گندم، پوست و پشم، لباس و ماکیان بودند. اما در سده های بعد پایتخت امپراتوری، یعنی لو یانگ (Lo-Yang) و پایتختهای دولتهای فئودال مراکز مهم بازرگانی و صنایع دستی شدند و در آنجاها تمدن شهری بسرعت گسترش یافت. این پایتختها از بازارهای کوچک به شهرهای بزرگ تبدیل شدند و جماعتهای همجوار برای مبادله کالاهای خود به آنها رو آوردند.

با تولید آهن و استفاده از کار برای شخم زدن و فضولات حیوانات به عنوان کود، محصول کشاورزی افزایش یافت و سرانجام بازرگانی بین شهرها و دولتها رونق گرفت. بازرگانی قدرت و اهمیت پیدا کرد و استفاده از منابع آهن و نمک توسعه یافت و در نتیجه طبقه جدیدی از سرمایه گذاران بازرگان پدید آمد؛ پیدایی این طبقه بر زوال و فروافتادن نظم فئودالی اثر گذاشت. افزایش قابلیت کشاورزی و پیشرفت صنعتی بسیاری از مستأجران زمینهای کشاورزی را از روستاها برکند و به شهرها روانه کرد که در آنجاها کارگر صنایع شدند.

با پیدایی آداب مخصوص اشراف در دربارهای فئودالها، رسوم و تشریفات و افتخارات بتدریج چنان اهمیت بافتند که بین طبقات مرفه جامعه به صورت معتقدات مذهبی در آمدند. دولتهای چینگ (Cheng) و چین هم در حدود سال های ۵۳۰ و ۵۱۰ پیش از میلاد به گذاردن قانون پرداختند و در نتیجه آن کشاکش شدیدی بین مردم که خواهان عرف و عادتهای اجتماعی بودند و حکومت که از قوانین حمایت می کرد، در گرفت. کار دولتها در زمینه گذاردن قانون از نظر دهقانها وحشتبار و برانگیزنده خشم خدایان به شمار می رفت. قوانین گذارده شده البته با مصالح و منافع اشراف هماهنگ شده بودند و آنها گاه حتی از رعایت این قوانین معاف میشدند. سرانجام در نیروی مخالف یعنی عرف و قانون سازی کردند و حکومت قانون فقط شامل کارهای مهم اجتماعی شد و کارهای جزیی همچنان در قلمرو عرف به جا ماندند؛ و چون کارهای انسانی بیشتر جزیی بودند، عرف بر قانون چیره شد.

به هر حال، این قوانین روش کشورداری را تا ده هزار سال بعد تعیین و مقرر کردند: «دولت تشکیل میشد از امپراتور، أشراف، وزیران و مردم. امپراتور نماینده و پسر آسمان، با فضیلت و تقوا حکومت می کرد». اشراف دو گروه بودند: گروهی از نسل پیش و گروهی که از راه تعلیم و تربیت بدین پایه می رسیدند؛ وزیران شش نفر بودند و کارهای خاقان، رفاه مردم و ازدواج نوجوانان، اصول و فروع اعتقادات، تدارک و اداره جنگ، برقراری عدالت و خدمات عمومی را بر عهده داشتند؛ مردم باید با وظیفه شناسی کشتکاری می کردند، باید از پدران خانواده اطاعت می شد، مردم از حقوق مدنی بهره مند بودند، اما در کارهای اجتماعی دخالت نمی کردند. این قوانین در حد خود کامل بودند و به احتمال از تجربه های رهبرانی بر نمی آمدند که در عمل قدرت را در دست داشتند و با مردم واقعی رو به رو بودند، بلکه از ذهن متفکر یا متفکرانی می تراویدند.

در دوره فئودالی طبقه نظامیان هم بودند که هسيه (Hsieh) نامیده می شدند و به صورت مزدور در خدمت حکمرانان و شهریاران محلی بودند. در گروه این مزدوران نظامی سلسله مراتب جنگی وجود داشت و سران نظامی را تشکیل می دادند. اما در پایانهای دور، فئودالی، این نظامیان جایگاه خود را از دست دادند، در سراسر چین پراکنده شدند و برای گذران زندگی به حرفه های گوناگون رو آوردند.

در چنین وضع و حال، زندگی عقلی چین شوری بزرگ داشت. در همین دوره، زبان و ادبیات و فلسفه و هنر چینی پایه گرفت و به برکت تولید و سازمان اقتصادی منظم و فرهنگی که هنوز در اثر سنتها نیرومندی نیافته و در نتیجه حکومت پادشاهی متحجر نشده بود، زمینه اجتماعی خلاقترین دوره تاریخ فکری چین فراهم آمد.

همچنین ببینید

اپرای پکن

اپرای پکن

اپرای پکن و شهرت جهانی آوازی وجود دارد که در آن عنوان می‌شود: «خارجیها اپرای …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *