نظام سیاسی باستان

نظام سیاسی چین باستان

 

شناخت اندیشه و نظام سیاسی چین باستان

نظام سیاسی باستان
Figures of Soldier and Horses Clay in China.

 

بخش ۱. ماهیت فلسفه چین باستان

فلسفه باستان چین، در اصل و اساس اجتماعی و سیاسی بود و خصوصیت فراطبیعی نداشت. اما نمایان کردن این ویژگی فلسفه چین بدان معنا نیست که فیلسوفان چین باستان به مفهوم وجود یا روند معرفت توجه نداشتند، بلکه باید گفت آنها در جریان تفکر خود با موقعیت نوع بشر، با روابط بین افراد، خانواده، گروه و دولتها درگیر بودند. این فیلسوفان در سراسر دوره زندگی فکری خود بندرت به طور عمیق وارد مبحث اصول اولیه هستی با معرفت شدند و تقریبا به انحصار کوشش خود را بیشتر برای کشف بهترین صورت ممکن نظم اجتماعی و سیاسی به کار بردند. در این معنا چینیها اندیشمندان سیاسی و اجتماعی برجسته ای بوده اند:

«برای اهل تفکر در جامعه چینی غایت تفکر کشف رمز و راز عالم هستی نیست، بلکه غرض تأثیری است که تفکر بر زندگی می گذارد». این موضوع را به صورتی دیگر هم می توان مطرح کرد؛ بدین معنا که ذهن فیلسوفان چینی چنان با اصول اندیشه اجتماعی یا سیاسی خو گرفته بود که در عمل هر مفهوم فراطبیعی را به مفهوم اخلاقی و هر نظرية عقلانی را به نظریه اجتماعی یا سیاسی برگردانیدند. به نظر این فیلسوفان خرد نظری و خرد عملی، یگانه و یکپارچه و معرفت و اراده یکی بودند. هر مفهوم یا نظریه ای که فیلسوفان چینی پروردند هرگز مفهوم یا نظریه ای محض نبود، بلکه به طور تغییر ناپذیر مفهوم یا نظریه ای از رفتار انسان یا از عمل اجتماعی و سیاسی بود «هدف اصلی فلسفه چینی این نبود که جهان را بشناسد، بلکه می خواست که انسان را به شأن و بزرگی برساند». بدین ترتیب در بررسی اندیشه چین باستان و تاریخ فلسفه سیاسی چین، باید در نظر داشت آموزه های فرا طبیعی خود به خود آموزه های اخلاقی بودند و مسائل عقلانی خود به خود مسائل اجتماعی – سیاسی به شمار می رفتند. در این باره نمونه هایی را ببینیم:

آنگاه که لائوتسو (Lao Tzu) از «تائو» (Tao)، به معنای راه، به عنوان اصل اول یا علت غایی جهان هستی نام برد. در واقع به نظر رسید که در حیطه فرا طبیعت محض سخن می گوید. اما در ذهن او چیزها در خویشتنِ خود انسانی و آسمانی نبودند، بلکه طبیعی بودند. اما با وجود این نظر، لائونسو به انسان توصیه کرد از راه بازگشت به طبیعت از تائو پیروی کند. خود چنین توصیه ای نشان می دهد تائو در زندگی بیشتر مفهومی عملی است تا در حیطه فراطبیعت مفهومی محض باشد.

به عنوان مثالی دیگر، آموزه اصلاح و پالایش نامها (یا به تعبیری سازگار کردن ذهن و عین) را در نظر آوریم. آموزه پالایش نامها، یا تعریف واژه ها، در مکتب کنفوسیوسی، از لحاظ نظری در مقوله منطق قرار دارد. همه جویندگان دانش فلسفه خوب می دانند، بزرگترین دشواری در سراسر بیان فلسفی در آن است که فیلسوفان – بویژه سفسطه بازان و جدليان – اغلب خود را درگیر مسئله تعریف دانشواژه هایی که به کار می برند نمی کنند؛ به گفته هابز، فیلسوف انگلیسی، آنها از «امتیاز بیهوده گویی» برخوردارند. بنابراین تعریف واژه ها و دانشواژهها نخستین گام در سخن درست فلسفی است. اما کنفوسیوس در پالایش نامها به طور عمیق فرو نرفت، بلکه آن را وسیله ایجاد نظم اخلاقی دانست. او معتقد بود نامها در اصل تعریفهای قواعد اجتماعی و سیاسی هستند. اگر گفتار با نامها درست نباشند، روابط انسانی را نمی توان بدرستی زیر نظارت قرار داد و نظم اخلاقی را نمی توان به وجود آورد.

پس نخستین اصل اساسی فلسفه چین، اجتماعی و سیاسی بودن آن بود، و برای همین شگفت نیست که در دورانهای گذشته در چین، فیلسوفانی مانند ایمانوئل کانت، فیلسوف ایده آلیست آلمان و فرانسیس بیکن، فیلسوف تجربه گرای انگلیسی، پیدا نشدند. هیچیک از آثار فیلسوفان چینی قابل مقایسه با نقد خرد ناب نوشته كانت و ارغنون جدید نوشته بیکن نیست. فیلسوفان چینی با ذهنیت تقریبا یکسان خود نتوانستند بی توجه به انسانهای زمینی بر حوزه های بالای اندیشه انتزاعی صعود کنند. آنها «قانون اخلاقی پایین» را از «آسمانهای پرستاره بالا» محترمتر دانستند. از این رو، همانندیها، الگوها و گنجایش فلسفه چینی را با چنین دیدی به وجود آوردند.

گفته شد فلسفه چین خصوصیت فراطبیعی نداشت، با کمتر داشت. روی دیگر سخن این است که فیلسوف چینی برخود طبیعت نگریست، زیرا معتقد بود طبیعت عرصه شکفتگی همه پدیدارهای ملموس و مشهود است که با احساسات و عواطف انسان ارتباط مستقیمی دارد. عشق فیلسوف چینی به طبیعت دومین اصل فلسفه چین بود اما باید گفت که دید این جهانی فيلسوف چینی به (واقع گرایی) در مفهوم فلسفه غرب نینجامید، بلکه دید این جهانی چینی کوشید راز تائو را در همه چیزها بازیابد. همین نگاه به طبیعت سبب شد فیلسوف چینی گوناگونی راز دار و ناشناخته چیزها را به زبان استعاره بیان کند و نگرش او بیشتر روشنگر گوناگونی پدیده ها باشد تا نمایانگر قواعد کلی کارها و چیزها. این شیوه نگرش بر طبیعت موجب شد جزییات کارها مورد توجه فیلسوف چینی قرار گیرد و هر بار مفاهیم را با حالت موقعیت خاصی، ذهن را با عين منطبق گرداند و این اصل سوم در فلسفه چین بود، یعنی جزیی نگری، بی توجهی به مفاهیم انتزاعی و کلی و پرهیز از بحثهای جدلی نیز به سهم خود سبب شد چینیها در کار برگردانیدن مقولات از بیان تصویری کمک گیرند. برای مثال، کیهان را «کوهساران، رودها و زمین بزرگ» و انسان را «قطره ای در چشمه» گفتند.

بنابراین فلسفه چین باستان سه ویژگی اصلی داشت: اجتماعی – سیاسی، طبیعت نگر، و جزیی بودند و باید گفت که این ویژگیها در مكنبهای فلسفی این سرزمین، در بعدها و درجه های گوناگون، به صورت اندیشه مسلط با اصل هر کدام از این مکتب ها در آمدند. اما آشکارترین صفت فلسفه چین استعاری بودن بیان بود که گاه فهم راستین این فلسفه را دشوار می کند. به هرحال، باید گفت که فلسفه چین، با چنان ماهیت و ویژگیها، در نهاد خود بیان تجربه جمعی نژاد چینی در هنر روابط اجتماعی و سازمان سیاسی بود و هیچیک از تفکرات فراطبیعی یا پژوهشها در زمینه های عقلانی در فلسفه چین هرگز به صرف خود دنبال نشد، بلکه همه مفاهیم و نظریات فراطبیعی و عقلانی در عمل بر حسب شرایط روابط انسانی، «اجتماعی» یا «سیاسی» شدند و به طور کلی به نظر می رسد اجتماعی و سیاسی بودن باید اصل مهم فلسفه چین باشد.

همچنین ببینید

روش تجارت با چینی ها

تجارت با چینی ها

روش های تجارت با چینی ها در تمام کارهای تجاری، آداب و رسوم نکته مهمی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *