الگوی چین

الگوی پیشرفت چین

اسرار الگوی پیشرفت چین

 

الگوی چین

یکی از اسرار «الگوی چین» این است که حامیان و منتقدانش به یکسان آن را به واسطه «تدریجی گرایی» تعریف می‌کنند یعنی اصلاحات آهسته و پیوسته و سیستماتیک که پیامدهای اجتماعی‌اش به دقت مدیریت شده هستند. چین یک انقلاب و نه تحول را پشت سر گذاشته است. در واقع. پس از آخرین انقلاب (کمونیستی) چین، دشوار است تصور تحولی دراماتیک‌تر (از آن) در هر جایی از جهان را داشته باشیم. مورد زیر را در نظر بگیرید. از زمان مرگ مائو در سال ۱۹۷۶ چین از یک اقتصاد کاملا دولتی به اقتصادی گذار کرد که تحت استیلای SMEs است؛ دست به گذاری سیاسی از یک حکومت خودکامه فردی به یک رهبری جمعی نهادین زده است؛ رفاه اجتماعی «کاسه آهنین برنج» یعنی رفاه از گهواره تا گور را از میان برده و دسترسی آزاد به مراقبت‌های بهداشتی و دیگر خدمات اساسی را پایان داده؛ کشوری که روزگاری به عنوان یکی از مساوات گراترین جوامع دیده می‌شد به یکی از نابرابرترین جوامع تبدیل شده و بیشترین میزان شهری‌سازی در هر کشوری را از دوران صنعتی‌سازی استالین در شوروی از دهه ۳۰ تجربه کرده است. بسیاری از تغییرات با وجود حزب روی داده نه به خاطر حزب. البته. «ژو» توانست چنین اصلاح گسترده و فراگیری را مدیریت کند زیرا بخش خصوصی پرشور توانست بخش زیادی از این سستی و رخوت را بهبود بخشد. ترازنامه تغییر و تحول در چین بطور کلی مثبت بود و حدود ۳۰۰ میلیون نفر را از فقر خارج کرد و پویایی «نیروهای مولد» در تمام سطوح جامعه را آزاد کرد. اما وانمود کردن اينکه این نوسازی «تدریجی» به قیمت هزینه اجتماعی گسترده رخ نداده یا تلفات/ هزینه‌های عمده‌ای در تفییر وجود نداشته کاملا پوچ است.

 

ثبات نه ضعف

بی تردید درست است که رهبران چین اهمیت چشمگیری به ثبات سیاسی و اجتماعی می‌دهند و آن را پایه و اساس توسعه بلندمدت و طول عمر حزب می‌بینند. با این حال، مفهوم «ثبات» دچار بدفهمی‌های بسیاری شده است. ثبات راستین, پویاست نه پدیده‌ای راکد. ثبات به معنای چسبیدن صرف به قدرت و حفظ ساختارها و شیوه‌های سنتی به هر قیمتی نیست بلکه به معنای روند دائمی سازگاری و انطباق است. حزب کمونیست چین از بسیاری ایعاد یک نیروی محافظه کار است که از تغییر واهمه زیاد دارد. با این حال، راز موفقیت این حزب در دوران پسامائو در ظرفیت آن برای بازسازی دائمی خود جهت پاسخ به شرایط متغیر داخلی و بین‌المللی بوده است. از این رو در سال ۱۹۷۸ در آغاز عصر اصلاح، نظام رهبری به دهقانان اجازه فروش مازاد محصول را داد زیرا به اين درک رسید که اين کار تنها راه است که کشور مي‌تواند به تغذیه خود بپردازد. نظام سیاسی همچنین اين درس تاریخی را آموخت که فقر روستایی پیش ترها چندین سلسله را به زیر کشیده است. به اين ترتیب. در اوایل دهه 90 دنگ شیائوپینگ درک کرد که اگر چین به یک کشور مدرن تبدیل شود و خواسته‌های مادی مردمانش را برآورده سازد. سرکوب و سخت گیری سیاسی بر بنگاه‌های خصوصی در دوران پسا تیان آنمن امری ناپایدار خواهد بود.

ارتباط میان پویایی و ثبات محدود به نوسازی اقتصادی نیست بلکه به سیاست هم مرتبط است. یکی از قابل توجه‌ترین ویژگی‌های این حزب مدرن همانا فرایند نهادینه شدن جانشینی در آن است که تجلی آن در زمامداری دو دوره ای و محدودیت سنی برای اعضای کمیته دائمی پولیتبورو است. منطقی که در پس این کار حزب وجود دارد همانا تمایل یه جلوگیری از ظهور مائویی دیگر است یعنی تمرکز قدرت فوق‌العاده در دست یک فرد که آن را به صورت دلخواه اعمال می‌کند. اما این محدودیت همچنین بازتاب اين اعتقاد است که حزب کمونیست – برای حفظ کارآمدی و جذابیت گسترده خود- همواره باید با ارتقا و ترویج بهترین استعدادها خود را بازسازی کرده و به خویش فرصت درخشیدن بدهد. «نوسازی بهسازی و تجدید حیات» نظام رهبری برای طرز کار و عمل حزب حیاتی است و «برند» حکمرانی چین را از دیگر برندها و رژیم‌های اقتدارگرا و نیمه اقتدار گرا (مانند روسیه) متمایز می‌سازد.

 

ظهور «ضد مدل ها»

دشواری در تعریف مجموعه‌ای از اصول سازگار بر اساس به اصطلاح «الگوی چین» تردیدهایی در مورد این مسئله برانگيخته که ایا چنین ساختاری دارای اعتبار است يا خیر. در مجموع. بسیاری از ایده‌هایی که قرار است آن را مشخص کنند-مانند اصلاح از بالا به پايین و «تدریجی گرایی»-در تضاد با تجربه چین از نوسازی هستند. آشکار است که برخی دانشمندان چینی در مورد وجود الگوی چینی بدبین هستند در حالی که یک بی‌میلی عمومی برای طرح آن به عنوان آلترنانیو توسعه برای دیگر کشورها وجود دار محبوبیت فعلی الگوی چین تا حد زیادی برخاسته از بحران مالی جهانی و تأثیر بی‌اعتبار کننده‌ای است که اين بحران بر هنجارها و ارزش‌های غربی بر جای گذاشت. برای بسیاری از کشورهای در حال توسعه و بسیاری از کشورهایی که مشتاقانه این الگو را ترویج کرده‌اند مسئله این نیست که الگوی چین «خوب» است زیرا کاپیتالیسم دموکراتیک اجماع واشنگتنی شکست خورده است. اگر به اين صورت نگریسته شود. «الگوی چین» به راستی یک «ضد مدل » می‌شود: یعنی یک رویکرد اقتصادی کمتر منسجم و بیشتر یک ضد حمله در برابر ادعای بیجا و متکبرانه هنجارها و ارزش‌های جهانشمول غرب. این الگو نسبی گرایی فرهنگی و استثناگرایی را مشروعیت می‌بخشد و حاکمیت ملی در برابر تلاش‌های غربی برای اعمال و اجرای رهبری اخلاقی را مورد تأیید دوباره قرار می‌دهد. در اين متن, محدودیت‌های الگوی چین تبدیل به فضیلت می‌شود این حقیقت که اين الگو مبهم و غیرقابل تجویز است بدین معناست که هر کسی می‌تواند از ظن خود یار آن شود و آنچه می‌خواهد از آن برداشت کند. این پیام اصلی که نوسازی و حکمرانی خوب محتمل است آن هم البته بر اساس شرایطی غیراز آنچه که از سوی دموکراسی لیبرال غربی در مورد آن تصمیم‌گیری می‌شود. همانا توآنمند ساختن و بال و پر دادن به نخبگان اقتدارگراست.

 

تعمیم زدایی از هنجارها

رهبری هنجاری غرب در نتیجه‌ی «توفان کامل» در کمترین میزان خود طی ۲۰۰ سال گذشته قرار دارد: اعلان جنگ بوش علیه عراق و افغانستان؛ پیامدهای ناشی از گوانتانامو و انتقادات فراوان از آن؛ رکود مالی جهانی؛ بحران منطقه یورو؛ ضعف موسسات برتون وودز؛ و ظهور چین و دیگر قدرت‌های غیرغربی. با اين حال, اگر اجماع واشنگتن به اتمام رسد. نشانه‌های بسیار کمی از ظهور اجماع پکن – يا دیگر اجماع‌ها- برای جایگزینی آن وجود دارد. چند دلیل برای چرایی آن وجود دارد: اول. اينکه الگوی چین- آن‌گونه که هست- یک پدیده دفاعی و پیشگیرانه است یعنی همان «ضد مدل»ی که در بالا توصیف شد. پکن بانگرش اخلاقی مثبت، ابزار کمی در چنته برای پیشنهاد به دیگران دارد. دوم، چینی‌ها هیچ نفعی در تبلیغ و ترویج ارزش‌های خود بر روی دیگران نمی‌بینند. کاملا بر عکس: تجربه غرب در سال‌های اخیر نشان داده است که اين ایوانجلیسم گرایی چقدر می‌تواند غیرسازنده باشد.

در حالی که نظام رهبری در صدد جلا دادن به وجهه و چهره بین‌المللی جین است اما نگران است که مبادا تمر کز بر آرزش‌ها و هنجارها دنبال کردن اهداف عینی همچون به حداکثر رساندن دسترسی به منابع طبیعی و توسعه بازارهای صادراتی را دشوار سازد. به عنوان یک اصل, چین بر اين باور است که به کشورها ربطی ندارد که به دیگران بگویند چگونه امور داخلی شان را مدیریت کنند. سوم, چین نه توسعه یافته است و نه آن‌قدر مطمئن که قدرت نرم چشمگیری را پیاده کند. حزب در تلاش برای مدیریت تحول در کشور است؛ چالشی که تا دهه‌ها دغدغه حزب خواهد بود. در نهایت، جذابیت بین‌المللی چین به نخبگان حاکمش است نه جامعه بزرگترش، حتا در آفریقا- که چین به شریک تجاری اصلی در این قاره و بسیاری کشورهای دیگر تبدیل شده- محبوبیت چین وضعیتی ترکیبی و پیچیده دارد. دولت‌ها قدردان پروژه‌های زیرساختی گسترده و فقدان پیش شرط در برنامه‌های کمکی هستند. اما نفرت مردمی روزافزونی از کارهای استثمار گرانه شرکت‌های چینی و اوت شدن کسب و کارهای کوچک محلی وجود دارد، نابودی اجماع واشنگتنی و عدم ظهور اجماع چینی بخشی از فرایند بزرگتر تعمیم زدایی از هنجارها و ارزش‌ها هستند. ایالات‌متحده تاکنون تأثیرگذارترین بازیگر جهانی بوده است اما ظرفیتش برای مطیع کردن دیگران در برابر اراده‌اش بسیار کاهش یافته است. با این حال، هیچ قدرت دیگری علاقه‌ای به پذیرش بار مسئولیت اخلاقی ندارد. نتیجه، ورشکستگی هنجاری در جهان است؛ جهانی که در آن مناطق و کشورها بر تفاسیر نسبی گرایانه خودشان از ارزش‌های «جهانشمول» اصرار می‌ورزند در حالی که تلاش‌های غرب برای بازتأیید جهان شمول گرایی در عمل را رد می‌کنند.

همچنین ببینید

مجیدحریری

مجید حریری

مجید حریری و گفتگو درباره(اف ای تی اف)   به گزارش خبرگزاری مهر، مجیدرضا حریری در گفت …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *